( مکث )
( 77 )
بنا به درخواست احمد ، الهه توانست با زیرکی خاص خودش ، شماره کارت ملی فرهاد را از فرنگیس بگیرد و به احمد بدهد و احمد در اولین فرصت توسط دوستانش اطلاعات محرمانه فرهاد را بدست آورد. و دید که او هیچ سوء پیشینه ای ندارد و خیالش آسوده گشت که خواستگار دخترش هیچگونه سابقه ای سوء در پرونده محرمانه اش نیست. سپس فردای روزی که به اصفهان آمده بود در ساعتی از بعد از ظهر همراه الهه به مغازه حاج محسن در بازار طلا فروشان نقش جهان رفت.
حاج محسن ، پدر فرهاد ، پیرمردی شصت و هفت ساله با موی و محاسن سپید و قدی نسبتا میانه و چاق ، پشت پیشخوان طلا و جواهرات مغازه اش ایستاده بود که احمد و الهه وارد مغازه اش شدند. حاج محسن از پیش ، الهه را دیده بود ولی احمد را نمی شناخت . که الهه رو به حاج محسن کرد و گفت :
سلام حاج آقا منو بجا میارید ؟
حاج محسن انگشت شست و سبابه اش را روی پیشانی اش به علامت بخاطر آوردن و کمک گرفتن از حافظه اش گذاشت و کمی به فکر فرو رفت گفت :
بله بله ، یک بار برای خرید ، به مغازه من آ
برچسب:
نویسنده: مریم مقدم
تاريخ: جمعه
21 آبان
1395 ساعت: 18:12